تبليغاتX
روز های من

روز های من
تجربه ها یی که گاهی فراموش می کنم 
قالب وبلاگ
وقتی ناراحت می شم چن تا خط ساده...چن تا فشار مداد رو کاغذ و یه تصویر سیاه...یه نقاشی ....آرومم می کنه.
شما با چی آروم می شید؟

-------------------

 پر شده دلم  از جای خالی تو ...چند خط لبریز می شود روی دفتر نقاشیم ولی هنوز پر است...فقط خودت می دانی برای مردن لازم نیست عزرائیل بیاید...نباشی می شوم جنازه ای که نفس می کشد!

 

[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 1:48 ] [ Homa ]
امتحان کامپیوتر رو که دادیم و کیفور شدیم از سوال های تستی ساده اش، به صورت فشرده به خودمان استراحت دادیم.از آب بازی و شنیدن جوک ها یی که نشنیده بودیم تا دوچرخه سواری ...شاتوت خوری (که من دوست ندارم) و آویزون شدن از درخت های توت...بعدشم پیاده روی...
شب هم به حسنا قول آلاچیق رو دادیم و با بساط چایی رفتیم اونجا فال حافظ گرفتیم!

--------------------
پ.ن 1:جای خیلی ها خالی...
پ.ن2:امیدوارم کلاسهامون هفته ی دیگه تموم شن،برم خونه پیش جوجه ی خودم
پ.ن3:لطفا جو سازی نکنین که امتحان کامپیوتر یا ... سخته!الکی لیپوفشن میدین به آدم!

[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:53 ] [ Homa ]
سلام مادر دکتر "ک"
دیروز روزت بودولی این روز با همه ی روزهای دیگر برایت تفاوت داشت و تا آخر عمرت هم دیگر شاید نخواهی کسی به تو تبریک بگوید.
صدایت را می شنیدم که فریاد می زدی جانم بودی...رفتی...
مادر...دیدم هدیه ی روز مادر پیکر پسرت بود که تشییع شد.
غمت تمامی نخواهد داشت.می دانم و فقط اشکهایم بود که می توانستند درمقابل تو جان بگیرند.
امیدوارم خداوند ایشان را قرین رحمت کند. آمین
.

.
.
تب کریمه کنگو استاد سر کلاس معرفیش می کرد و من با خوش خیالی گفتم...خب وقتی 4 مورد در جهان گزارش می شود...شاید هیچ وقت آن را نبینم...هرچند وحشتناک است ولی خدارو شکر که کم است...بعضی وقتها تصور می کردم این بیماری در آفریقا خواهد بود فقط...مثل خیلی از بیماری های دیگر عجیب!
چند وقت پیش...این تب جان پزشکی در بیرجند را می گیرد...بیمار و پزشک...و حالا...
بیماری با تب و خونریزی از بینی و ...را معاینه می کند که خون بر روی صورتش پاشیده می شود.
بیمار از روی برانکارد در حال افتادن بوده است که "او"از افتادن بیمار جلوگیری می کند و خون روی دستانش می ریزد....
مهم نیست چطور...
استاد همه گیر شناسی تکرار می کند...پس گاهی نباید به نفع بیمار عمل کنید!اول به سلامت خودتان فکر کنین.
برایم قابل پذیرش نبود ولی...هرگز ناباوری خانواده ی "ک" را از یاد نخواهم برد...حالا متوجه منظور حرف استاد می شوم.
---------------------------------
شاید شما هم شنیده باشید...پزشک سرماخوردگی...پزشک عمومی که چیزی سرش نیست...اینترن های بی سواد...
و وقتی برایم دردناکتر می شود که این حرف را خیلی از همکارهای خودمان می گویند.
من قبول دارم که کسی بی نقص نیست اما یادمان باشد با خراب کردن همکارهایمان...حتی اگر تشخیص اشتباه و درمان غلط را انجام داده،شاید خودمان را محبوب سازیم ولی ذهنیت بیمار را همراه آن خراب کرده ایم و مهمترین آن اعتمادی است که در درمان خیلی موثر است.
در کتاب سینوهه به این برخوردم که برایم خیلی جالب بود " آنها پایبند بودند به این اصل که نباید ذهنیت مردم و اعتمادشان را به پزشک قبلی خراب کرد"
آیا واقعا این 7 سال از بهترین سالهای عمرمان را هم می بینند؟
هنوز هم به اینترن جوان فکر می کنم و به رشته ی سختی که سال آخر آن را می گذراند...به اینترنی که اینقدر زحمت کشید و جانش را داد و آخر هم شاید مثل بقیه لقب بی سواد را برایش می گذاشتند.
-------------------------------------


شایعه زیاد هست درباره ی شیوع این بیماری در این شهر...نمی دانم کدام درست است.هر روز آمار کسانی که مبتلا به این بیماری کشنده می شوند، افزایش می یابد.

همین!

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 0:39 ] [ Homa ]

همه از تنهایی می ترسیم.از اینکه یه حرف قلمبه بشه و حس کنی هیشکی نمی فهمه.واسه همین و بخاطرخیلی دلایل دیگه لازمه کسی کنارمون باشه.

دنبال پیدا کردن دوست نبودم.از وقتی یادم میاد دور و برم پر دوست بود.دوست های خوب! دانشگاه که اومدم فهمیدم دوستی کمی فرق کرده..با هر کسی هم دوست باشی بازم خاص نیستی براشون... شکنندست این دوستی ها.

ولی دوست هستن...دوست از دوست داشتن میاد و من دوسشون دارم.اضافه می شن یه مجموعه های دوست داشتنی هایم و چقدر لذت می برم از دوست داشتنشون.کیف می کنم از صمیمیت باهاشون.
بهشون نزدیکتر که می شی اخلاق ناسازگارتو می بینن و تو هم می بینی. و ناخودآگاه دور می شین.انقدر که کم کم بدت میاد...بدشون میاد از هر رفتار ...ولی اگه مطمئن باشی که رابطه ای که باهاشون داری همون دوستی هست پس مطمئنی هرچیم دور بشی دوباره این فنر جمع میشه و دوباره باهم خواهید موند.

فقط نباید فراموش کنی که دوستت هم یک انسانه و همیشه نمی تونه نقش یک فرشته رو بازی کنه.مهم اینه که تو بخش های خوبشو به یاد بیاری.
.
.
.
.
------------------------------------------------------------------------------------------------
 اغلب بد ناراحت می شم ولی به راحتی میشه از دلم درآورد.موقعی که ناراحتم تصمیماتی ممکنه بگیرم که حتی به ضرر خودم باشه ولی جالبه که زود کوتاه میام.این تیزی عصبانیتو باید کمتر کنم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من تجربه ی آشنا شدن با دوستی رو داشتم که ابتدا همه چیز خوب بود و بعد حساس شدم و بعد کمرنگ شد دوستیمون ولی همچنان دوستش دارم و حتی بیشتر از قبل پی به صفات خوبش می برم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:نمی خواستم به این زودی مطلب بذارم.دلایلی برای خودم داشتم.مطلب الان رو خیلی قبل نوشته بودم که الان مناسبت ویژه پیدا کرد تا بذارمش

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:42 ] [ Homa ]
"امروز جدا کردن مشکلات افراد دیگر از مشکلات خودتان برای شما تبدیل به چالش شده است، برای اینکه بیش از اندازه نسبت به احساسات افراد دیگر حساس شده اید. شما واقعا باور کرده اید که می‌توانید به همه چیز رسیدگی کنید، به جز این یک مورد که محدودیت‌های شما نیز مثل محدودیت‌های افراد دیگر است" این مطلب خیلی در آینده به دردم خواهد خورد. ------------------------- خبر تازه ای نیست جز اندوه و شادی های گذرا و حرفهای نگفته ای که باید نگفته بماند... >>>>>به علت تعمیرات اینجا تا اطلاع بعدی تعطیل است<<<<<<
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:2 ] [ Homa ]
"زندگیم" خیلی تاب خورده."زندگیم "نه!شایددرست ترش اینه که بگم" احساساتم".دوستان دبیرستانم رو می بینم و زندگیشون و خاطراتی که از من دارند و من به یاد نمیارم.دوستم وقتی بهم گفت یادته با هم بازی هری پاتر رو می کردیم؟من با خودم فکر می کردم : جدا؟؟؟انقد با حال بودم؟

"همون دوستم می پرسه هنوزم مجله می خونی؟"

این یکی رو یادم میاد.انبوه مجلات...اطلاعات هفتگی ...اولین مجله ای که مرتب می خوندمش و مخصوصا قسمت داستان های آلفرد هیچکاک...و اون نیمرخ مشهورش که گوشه ی صفحه بود و بعد فورا یاد جوانان امروز میفتم.جوانان امروزی  که  دوران نوجوانیم رو با تعصب روی اون گذروندم. من و آبجیم با هم سر نگه داشتنشون کنار نمیومدیم و این شد که 2 نفرمون هر هفته 2 نسخه از اون شمارشو می گرفتیم و چشم غره ی مامان! یاد اسم مستعارم میفتم...هری پاتر...کوپیدون.......صفحاتی که اغلب سریع تر خوانده می شد...مجهول و معلوم و طنز...گزارش های رنگارنگ...

خدایا واقعا انگار قرن ها گذشته!

دوستم دوباره منو به خودش میاره و باز می پرسه : ریاضی که الان مشکلی نداری؟ و بعد خودش جواب می ده : معلومه...واسه تو مثل خوردن آبه...

لبخند می زنم :الان دیگه زیاد با ریاضی سرو کار نداریم...

باز هم می گه...خاطراتی که من به زحمت یادم میاد...

----------------------

پ.ن 1: گاهی دلم می خواد گوشام رو بگیرم و هیچی نشنوم.فقط سکوت...فقط خاموشی فقط خبرهای خوب مثل بهتر شدن فروغ...کاش می شد خبرهای بد رو شیفت دلیت کرد.

پ.ن2:امیدوارم حافظه ی من مشکلی نداشته باشه!!!فکر کنم باید خاطرات واضح امروزم رو ثبت کنم.معلوم نیست فردا دیگه چه چیزهایی رو فراموش خواهم کرد!


[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:36 ] [ Homa ]
اول

نمی دونم اسمشو چی بذارم.سهل انگاری؟غفلت؟

23 سالش بود.تازه ازدواج کرده بود.تشخیص :AML

sepsis می کنه و به دیار باقی می شتابه.مری که اینارو بهم می گه خیلی چیزا ذهنم رو درگیر می کنه.وقتی می گه یه بمورد دیگه هم داریم که 16 سالشه و با همین بیماری و کنار تختش یه بیمار TB هست...می پرسم: یعنی ایزوله نیست؟ می گه: بودجه شو ندارن...

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می دونیم که این بیمارها تعداد گلبول سفیدشون میاد پایین و خیلی در معرض عفونت هستن....

جواب اینه : کشور جهان سوم!!!

هیچ کسی هم نیست اعتراض کنه...

دوم

دوستم می گه چشم بیمار به عینکی که براش مناسب نبوده عادت کرده و مجبور شدیم جلسه های درمانی و تمرین براش بذاریم تا بعد راحت تر عینک جدید تجویز کنن.جلسه سوم مادر بیمار 15 ساله میاد کلنیک و می شینه زمین و داد و فریاد می کنه که شما که چیزی یاد ندارین چرا...مارو مسخره کردین؟؟؟

هرچی هم براشون توضیح می دن فایده نداره.ناچار می گن عصر با بیمار بیا برات عینک تجویز کنیم...

------------------------------

کاش...(شما جای خالی رو پرکنین)

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 21:19 ] [ Homa ]

کم شعر می خونم ...امروز همینجوری کتابی رو ورق می زدم که این شعر رو دیدم :

باغبانی    قطره ای   بر    برگ     گل

دید و گفت این چهره جای اشک نیست

گفت :من خندیده ام  تا     زاده ام

دوش بر خندیدنم بلبل گریست

من همی خندم به رسم روزگار

کاین چه ناهمواری و ناراستی است

خنده ی مارا حکایت روشن است

گریه ی بلبل ندانستم ز چیست

لحظه ای خوش بوده ایم و رفته ایم

آنکه عمر جاودانی داشت کیست

من اگر یک روزه  تو صد ساله ای

رفتنی هستیم گر یک یا دویست

درس عبرت خواند از اوراق من

هرکه سوی من به فکرت  بنگریست

خرمم با آنکه خارم    همسر    است

آشنا شد با حوادث    هر که     زیست

نیست گل را فرصت  بیم و    امید

زانکه هست امروز و دیگر روز نیست

پروین اعتصامی                                                        

منم می خوام بخندم...بنشین و دمی به شادمانی گذران...

----------------

پ ن ۱ :الان خونه هستم.یه جوری رفتم خونه که آبجی کوچیکم مجبور شد خودشو نیشگون بگیره تا مطمئن بشه خواب نیست.

پ ن ۲ :آزمایش خون رو نگاه می کنم و ازین که سواد خوندنشو دارم خوشحال می شم هرچند هنوز نمی تونم خوب تحلیلش کنم

پ ن ۳: دعاکنیم برای همه ی بیمارها....

 

 

[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 13:1 ] [ Homa ]
چند وقته دلم می خواست پیش روانشناس برم.کاش فرهنگ رفتن پیش روانشناس و روانپزشک جا بیفته.خودم عاشق این بودم که روانشناس بشم.

بعد از ظهر امروز خانومی اومد توی اتاقمون.روی تختم نشسته بود با یه کاغذ دستش...اسممونو پرسید.گفت مشاور خوابگاه هست.نمی دونم چرا تا قبل این که این خانم رو ببینم از مشاور های خوابگاه خوشم نمیومد .برای همین اجازه گرفتم و رفتم سالن مطالعه.انقدر موندم تا مطمئن شم خانمه رفته.

وقتی برگشتم مری بهم یه مقدار از حرفای خانمه رو گفت .اینکه قیافه هامون خیلی خسته و دشارژ هست. به این نتیجه رسیدیم که فردا خودمون بریم پیشش.


پ.ن1: خانم روانشناس (ت)  :شکست عشقی خوردین؟یا اینکه به پسری علاقه داشتین که نگاتون نکنه؟؟؟؟

جواب: کی میاد مارو نگاه کنه...

خانم روانشناس(ت): خودم با ماشین از روش رد می شم اگه نگاتون نکنه!!!!!!!!!!تصاوير جديد زيباسازی

(تهدیدو جدی بگیرین)

پ.ن2: برای انتخاب همگروه های استاژری خودمون دیگه حق انتخاب نداریم...نههههههههه من دوستامو می خوام.همین گروه 4 نفری خودمونو می خواااااام

پ.ن3 :بعضیا پول تاکسیشونو حساب می کنن.اونوقت واسه ما،پسره "من کارت" اتوبوس واحد می کشه واسه من و مری و پولم قبول نمی کنه.اونوقت راننده پول می گیره!

پ.ن 4 :خیلی این شکلکارو دوست دارم :دی

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 19:58 ] [ Homa ]
*Medical student syndrom

سر کلاس ریه که می شینم مطمئن می شم پنومونی دارم.ترم قبل سر کلاس گوارش به بیماری های التهابی روده شک می کنم.غدد....کلیه....

تنها بیماری که برای خودم پیدا نکردم.بیماری های قلبی هست.نمی دونم چرا.شاید چون باورم نمی شه قلبم بیمار بشه.خیلی ازش مراقبت کردم.تا به حال از کسی متنفر نبودم.حسادت نکردم.دل سنگ نبودم.همیشه آینه ای که توش بود رو پاک می کردم.نمی ذاشتم گردی روش بشینه...

ولی این روزها،با اینکه هنوزم قلبم سالمه ، کارشو دیگه مثل همیشه نمی کنه.مشکلش از وقتی شروع شد  که یاد گرفت حسادت کنه...و بعد غصه اش بگیره از این کارش.حس تازه ای هست واسم.فکر کنم همین جوری پیش بره درسی نمی مونه که من درباره ی بیماریش حساس بشم

انگار همین طور که بزرگتر می شیم و شکست هایی رو تجربه می کنیم کم کم خیلی چیزا رو یاد می گیریم،بغض..کینه...حسادت...

بزرگ شدن هم خودش یه بیماری هست. زندگیو جدی تر می بینیمو تلخ می شیم.


*  ما هم واسه خودمون بیماری هایی داریم :

intern's syndrome یا سندرم دانشجویان پزشکی یا همان هیپوکندریاز دانشجویان پزشکی به حالتی گفته میشود که در آن دانشجوی پزشکی احساس می کند خودش علائم بیماری را که مطالعه می کند، دارد

علائم:


دانشجویانی که برای اولین بار یک بیماری خطرناک را مطالعه می کنند، با آگاهی از علائم این بیماری (با توجه به اهمیت بیماری و شیوع آن) نسبت به این علائم حساس میشوند و ممکن است هر نوع احساسی را به حساب علائم بیماری بگذارند.

مثلا دانستن این که در آپاندیسیت درد در کدام نقطه ایجاد میشود، باعث جلب توجه به همان ناحیه شده و مثلا هر انقباض گذرای عضلانی یا حرکات روده در آن ناحیه ممکن است به همان درد آپاندیسی تعبیر شود، این اضطراب خود میتواند منجر به نوعی حالت بی اشتهایی شده و دانشجو را در تشخیص خود ساخته اش مطمئن تر کند!

شیوع:

بیماری در سالهای اولیه تحصیل (بویژه دوره فیزیوپاتولوژی)  وشایعتر بوده و اکثرا در برگیرنده تشخیصهایی در مورد قلب،چشمها، دستگاه گوارش و مسائل عصبی-روانی است. بیشتر دانشجویان پزشکی (٧٠-٨٠ درصد!!) در طول تحصیل خود حداقل یکبار چنین حالتی را تجربه می‌کنند.

اسم های دیگه اش :second year syndrome/third.../بیماری اینترنی و ...

منم الان دوره ی فیزیو پاتولوژی هستم 

پ . ن :مطلبی رو تو یکی از وبلاگ ها خوندم تنقدر لذت بردم که پیشنهاد می کنم شما هم بخونین:

خدا و شیطان

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 23:53 ] [ Homa ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام
خیلی وقت ها فکر میکنم چرا فکرامو فراموش می کنم.
به لحظات من خوش آمدید
--------------------------------------------
این کوچولو هم جوجه ی منه...منم خاله ی این جوجو هستم...بوووووووس
موضوعات وب
امکانات وب

ایران رمان